تبليغاتX
کاریکاتور . شعر و...(كتاب موبايل)

(Reza Badiyi)

نام:رضا

نام خانوادگی: بدیعی

شغل:کارگردان

تاریخ تولد:17 آپریل 1930

محل تولد:تهران-ایران

ملیت: ایرانی

خانواده

او در سال 1968 با باربارا ترنر(بازیگر) ازدواج کرد و هفده سال بعد در سال 1985 آن دو از یکدیگر جدا شدند .حاصل ازدواج بدیعی و ترنر یک دختر به نام مینا (بازیگر)است.

او ناپدری جنیفر جیسون لی(بازیگر) و کری آن مورو(هر دو فرزندان باربارا ترنر هستند) است و همچنین دو فرزند دیگر به نامهای الکسیس و تا شی دارد.

دوست صمیمی بدیعی رابرت آلتمن است و آن ها در حرفه شان با یکدیگر همکاریهای زیادی داشته اند.

او قسمتهایی از مرد شش میلیون دلاری، دکتر کویین (پزشک دهکده) ، بافی شکارچی خون آشام، نیکیتا، مورتال کمبت و ... را کارگردانی کرده است.

لیست کاملی از کارهای او را در قسمت فیلم شناسی آورده ایم. حتما یک نگاهی بیندازید...

متن کامل در ادامه مطلب 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حسین امیری و مهدی کافی سنگی در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 19:21 |

نقد اين هفته ما به فست فود هااختصاص دارد. چند مدتی است كه می بينيم فست فود ها خيلی رونق پيدا كرده اند و اين سوال پيش مي آید كه آيا هر چيزی كه باب مي شود و رونق زيادی پيدا مي كند چيز خوبي است يا نه؟

 30 الي 35 سال قبل پنج شنبه جمعه ها با هم قرار می گذاشتند و می رفتند دركه،دربند يک كوه نوردی می كردند و بعد يک ديزی و كله  می خوردند و از همان  جا به خانه برمی گشتند . آن وقت خانم خانه بازرسی می كردند كه يک وقت جوانشان يا شوهرشان غذای بيرون را نخورده باشد .

ولی حالا جوانان پنجشنبه جمعه با دوستان قرار می گذارند و به پارك یا سینما می روند و در راه برگشت به فست فود   می روند و مرغ سوخاری كه معلوم نيست چند روز در صف انتظار سرخ شدن بوده يا سيب زمينی سرخ كرده كه معلوم نيست چند وقت به صورت خرد شده در حالت فريز به  سر برده و يا سوسيس و كالباس (كه به خاطر مواد به کار رفته در آن سرطانزا و مصرف بیش از حد آن موجب بیماریهای عصبی و گوارشی مثل زخم معده می شود) میل می کنند.آیا تا به حال به این فکر کرده اید که همبرگر، سیب زمینی سرخ کرده و انواع سوسیسی که در فست فودها ارائه می شوند با چه روغنی سرخ شده اند؟! مگر روغن مایع چند بار طاقت حرارت شدید را دارد؟! به گفته پزشکان و کارشناسان روغنهای مایع و حتی مخصوص سرخ کردنی بعد از اولین مصرف (در صورت نسوختن) یک یا دو بار بیشتر قابل استفاده       نمی باشند. به نظر شما فست فود ها و ساندویچی ها این نکات مهم را رعایت می کنند؟ البته ما حکم کلی نمی کنیم.

 آیا فکر می کنید که کارخانه ها و تولیدکنندگان مواد پروتئینی درون سوسیسها وکالباس ها و … از گوشت تازه و مرغوب و مطمئن که حدود کیلویی هشت هزار تومان می باشد استفاده می کنند؟

آیا این با عقل جور در می آید که گوشت مرغوب با آن قیمت سرسام آور در این محصولات استفاده شود و آنرا با قیمتی معادل نصف آن عرضه کنند؟!  درست است که این خوراکی ها در ظاهر خوش طعم و خوش عطر هستند اما بنشینید و پیش خودتان صادقانه به این مسئله فکر کنید که آیا مصرف این مواد خوراکی ارزش به خطر انداختن سلامتی شما را دارد؟! لحظه ای به سنین پیری و بیماری های غیر قابل اجتناب آن دوران بیاندیشید... آیا حاضرید که با تغذیه غلط (که اکثر ما ایرانیان دچار آن هستیم) بر بیماریهای آن سنین بیافزایید؟!

 

نویسندگان: سید حسین امیری ـــ مهدی کافی سنگی

 

+ نوشته شده توسط حسین امیری و مهدی کافی سنگی در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 17:3 |
 

 

هدایت مردی در ژرفای رمز و رازهای کشف نشده

مجموعه «سگ ولگرد»:

 

سگ ولگرد

دن ژوان کرج

بن بست

کاتیا

تخت ابونصر

تجلی

تاریکخانه

میهن پرست

به امید بهروزی . نظر یادتون نره

+ نوشته شده توسط حسین امیری و مهدی کافی سنگی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 10:53 |
این کاریکاتور به عشق بچهای گلاقایی

+ نوشته شده توسط حسین امیری و مهدی کافی سنگی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 10:23 |

       آلفرد هیچکاک

 

 

زمانی  ارنست همینگوی گفته بود که  اگر در داستانی یک تفنگ را که بر  روی دیوار قرار دارد توصیف کردید، در طول داستان باید این تفنگ نقشی را ایفا بکند.

این موضوع علاوه بر ادبیات در سینما نیز صدق می کند. سینمای هیچکاک در این مورد مثالهای بسیار خوبی دارد.

کسانی که سرگیجه را دیده اند حتما صحنه زیبای  اتاق سبز هتل را به یاد دارند.

اتاق مادلن با نور سبز چراغ بیرونی هتل روشن شده است.حال ببینید که هیچکاک چگونه از این نور سبز استفاده دراماتیک می کند.

جودی که پس ارایش و پوشیدن لباس هایی شبیه مادلن کاملا به او شبیه شده است برای تغییر ارایش مو به حمام میرود و پس از باز گشت در هاله ای از نور سبز ومه فرو می رود. گویی دوباره زاده شده است.و این یعنی استفاده دراماتیک از عناصر صحنه....

زمانی که فیلم "بیگانگان در ترن" را می دیدم.در صحنه ای شخصیت اول فیلم درواگن مترو با تنها  شخصی که  روبرو می شود یک مرد مست است . در ان زمان به این فکر بودم که این شخص و مست بودن او چه نقشی در داستان ایفا خواهد کرد.

در ادامه داستان مشخص شد که در همان لحظه قتلی صورت گرفته است که مظنون  اصلی ان شخص اول داستان است . ان شخص مست در واقع تنها شاهدی است که اورا دیده است ولی به علت مست بودن او رابه یاد نمی اورد.

 

نوشتن و گفتن از کسی که شهره به "استاد تعلیق "در سینما است کار آسانی نیست.واقعا جسارت می خواهد  نوشتن از   "آلفرد هیچکاک".22مرداد(13 آگوست1899) سالروز تولد این نابغه هنر هفتم است. او که در ایست لند لندن به دنیا آمده بود تحصیلات ابتدایی را در مدرسه ژزوییت ها گذراند و در رشته مهندسی ادامه تحصیل داد و از 1920 با کار طراحی صحنه و نقاشی برای استودیو ها وارد سینما شد و سپس پا به عرصه دستیاری و سپس کارگردانی گذاشت و اولین فیلم مستقلش (باغ تفرج) را در 1925 کارگردانی کرد. حاصل حضور بیش از پنجاه ساله او در سینما ساخت نزدیک 60 فیلم است که بسیاری از آنها جزو شاخص ترین فیلمهای تاریخ سینما هستند.پیرنگهای مشخص آرایشهای تصویری نور و سایه و حرکات پیچیده دوربین به همراه حضور خود فیلمساز در یک نمای فیلم به نوعی امضای تصویری آثار هیچکاک را تشکیل میدهند. هنوز هم از  فیلمهای او به عنوان الگوهای  اصلی ژانر دلهره و تعلیق نام برده میشوند .  هیچکاک  در 1971 نشان لژیون دونور را دریافت کرد ودر 1980 از دنیا رفت.

  • آلفرد هیچکاک(1899-1980):باغ تفرج(1925)عقاب کوهستان(1926)مستاجر (1926)سرازیری(1927)تقوای آسمان(1927)حلقه( 1927)همسر دهقان(1928)شامپانی(1928)اهل جزیره انسان(1928)حق السکوت(1929)آوای الستیر(1930)جونو و پیکاک(1930)جنایت(1930)بازی پوست(1931)غریب و غنی(1932)شماره 17(1932)والسهای وین(1933)مردی که زیاد میدانست(1934)سی و نه پله(1935)مامور مخفی(1936)خرابکاری(1936)جوان و بیگناه(1937)خانم ناپدید میشود(1938)میکده جاماییکا(1939)ربکا(1940)خبرنگار خارجی(1940)آقا و خانم اسمیت(1941)سوئ ظن(1941)خرابکار(1942)سایه شک(1943)قایق نجات(1943)سفر بخیر(1944)طلسم شده(1945) بدنام (1946)قضیه پارادین(1947)طناب(1948) دربرج جدی(1949)ترس صحنه (1950)بیگانه در ترن(1951)اعتراف به گناه(1952)پله پنجم(1954)پنجره عقبی(1954)گربه سیاه(1955)دردسر یک جنایت(1956)مردی که زیاد میدانست(1956)مرد عوضی
+ نوشته شده توسط حسین امیری و مهدی کافی سنگی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 10:8 |

بروس ويليس

 

فرزند بزرگ خانواده ارتشي بروس در يك پايگاه آمريكا در آيدار ابراشتين آلمان در مارس سال 1955 بعد از اينكه پدرش ارتش را در سال 1957 ترك كرد آنها به نيوجرسي آمريكا رفتند بروس در مدرسه بسيار فعال بود و همچنين در چندين برنامه دراماتيك ظاهر شد.

او تصميم نداشت كه بعد از دبيرستان مستقيماً به دانشگاه برود و يك كار رانندگي پيدا كرد اما بعد از اتفاقي كه براي يكي از همقطارانش افتاد اين كار را رها كرد و مدتي در بارهاي محلي سرگردان بود علاقه بروس به موسيقي اقزايش يافته بود همچنين شروع به زدن ساز دهني در يك گروه كه « لوز گوز » نام داشت كرد.

بروس مطالعاتش را در زمينه تئاتر ادامه داد و دوره هايي را در زمينه درام در كالج مونتكلر آغاز كرد بروس براي چند تست بازيگري به نيويورك نامه هايي فرستاد او بلاخره به منهتن رفت و يك آپارتمان كوچك اجاره كرد.

بروس براي تأمين مخارج زندگي در رستوران مركزي شروع به كار كرد در سال 1984 يك نقش مهمان در فيلم صداي ميامي بازي كرد كه نقش يك قاچاقچي اسلحه را بازي مي كرد.

بعد از يك موفقيت در يك شو بروس براي اولين بار در روزنامه ها مطرح شد. سال 1987 هم يك سال خوب و هم يك سال بد براي بروس بود او با دمي مور هنر پيشه زن در لاس وگاس ازدواج كرد و يك كار ضعيف در فيلم « Back Edwards Blin Date » ارائه داد اما در سال 1988 وقتي كه در فيلم «جان سخت » در نقش « مك كلين » يك پليس بي باك بازي كرد منتقدين راساكت كرد تا يسال 1990 در فيلم جالب توجهي بازي نكرد تا اينكه روباره در فيلم « سخت جان 2 » به سمت بچه هاي بد شليك كرد بروس در نقشهاي استالونه اي و شواتزنگري گير كرده بود او سعي كرد قالبي را كه در آن قرار گرفته است در سه فيلم"Bon Fire of THE Vanities" و "Billy Bathgate" و "Hudson Hawk" بشكند.

در سال 1991 او دوباره با فيلم "The Last Boy Scot" به سبك فيلمهاي اكشن بازگشت تا جاني به باجه بليط ببخشد اما دوباره سه بمب ديگر به نامهاي "Death Becomes" و "Stricking Distance" و "North" منفجر كرد.

زمانيكه سال 1994 فرا رسيد احتياج به يك تثبيت موقعيت حرفه اي داشت. در فيلمهاي 12 ميمون و سخت جان و انتقام بروس وزنه سنگيني در موفقيت اين فيلمها بود او آنقدر شناخته شده بود كه نمي توان گفت كه فيلم معروف « لوك بسون » يعني « عنصر پنجم » يك موقعيت بزرگ براي معروفيت او بود.

در سال 1998 بروس ويليس و دمي مور از يكديگر جدا شدند.

بروس ويليس به نظر مي رسيد كه مانند « جان تراولتا » به حاشيه رانده شده است فيلمهايي مانند "Jackal" و "The Seige" باعث تضعيف او شد. او چندي بعد اين خاطرات را ذهنها پاك كرد البته با فيلم حس ششم كه ركورد فروش را براي چندين هفته در دست داشت در فيلم بعدي « داستان ما » كه با استقبال خوبي روبرو نشد و « صبحانه قهرمانان » كه او در سرمايه گذاري آنها كمك كرده بود خيلي مورد توجه مردم قرار نگرفت او هنوز مي رود كه يك وزنه پر قدرت در فيلمهاي مختلف باشد از آرماگدون تا فيلمهاي تجربي مانند « صبحانه قهرمانان » نشان مي دهد كه بروس مايل به بازي در سبكهاي مختلف است.

 

 

+ نوشته شده توسط حسین امیری و مهدی کافی سنگی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 10:0 |

 

بوده است خري كه دم نبودش             روزي غم بي دمي   فُزودش

در دُم طلبي  قدم همي زد                 دم مي طلبيد و دم نمي زد

يك ره نه ز روي اختياري               بگذشت ميان  كشت زاري

دهقان مگرش ز گوشه يي ديد          بر جَست واز او دو گوش ببريد

بيچاره خرارزوي دم كرد               نا يافته دم دو گوش گم كرد

+ نوشته شده توسط حسین امیری و مهدی کافی سنگی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 9:57 |

نقد این هفته را به مسئله شیر یارانه ای و کیفیت آن اختصاص داده ایم. کیفیت و طعم شیرهای یارانه ای و یا به عبارت بهتر دولتی سالهاست که افت بیشتری نموده و این مسئله بعد از تبدیل شدن شیرهای شیشه ای به پاکتی آن هم از نوع نایلونی شدیدتر شده است.بارها شده است که آشنایان و یا حتی خود ما شیر را خریداری نموده و فردا برای مصرف آن به مشکل برخورده ایم. برای مثال از آنجاییکه به سلامت این شیرها اطمینان نداشتیم آنها را درون قابلمه ای ریخته و می جوشاندیم. یک روز وقتی شیرها را باز نمودیم تا داخل قابلمه بریزیم در عین بهت و حیرت مشاهده کردیم که شیر مانند ماست غلیظ و تکه تکه بیرون می آید در صورتیکه تنها حدود هجده ساعت از خرید آن گذشته بود و ما مجبور به دور ریختن آن شدیم و از آن روز بود که در خانه اعلام کردم که دیگر کسی حق خریدن این جور آشغال ها (با  عرض معذرت از مردم ایران) را ندارد. دندمان نرم کمتر می خوریم ولی از نوع خوب و آزاد آن را. مگر مجبوریم برای شیرهایی با این کیفیت نازل درون صفهای طویل بایستیم و سر و دست بشکنیم. به نظر شما مقصر خود ما نیستیم که با استقبال بیهوده و بیش از حد از اجناس بنجل و بی کیفیت که اکثر آنها یا سوبسیدی و یا کوپنی هستند برای تولیدکنندگان و پخش کنندگان آنها بازار گرمی می کنیم؟

وقتی کیفیت و طعم شیر دولتی افت می کند و صف ها و استقبال از آن نه تنها کم نمی شود بلکه بیشتر هم می شود توقع دارید که جنس خوب تحویلمان بدهند؟! هنگامیکه به برخی از دوستان تذکر می دهم که آقا جان! یک مدتی از این شیرهای آنتیک نخرید تا بلکه تولیدکنندگان کمی به خودشان بیایند و وجدان را هم در نظر بگیرند اما در عین ناباوری جواب می دهند که چه می شه کرد؟! فعلاً همینه دیگه!... به عقیده شما این توجیه خوبی است؟ اگر ما یک ماه به خودمان زحمت بدهیم و شیرهای بی کیفیت را که آب هم کم قاطی ندارد را خریداری نکنیم احتمال دارد که اوضاع بهتر شود.وقتی مسئولان و صاحبان کارخانه متوجه نارضایتی مردم شوند مجبورند که سطح کیفی تولیدات خود را بالا ببرند. این اعتصاب نیست بلکه اعتراض است. درکشورهای توسعه یافته شیر را دم درب خانه می گذارند اما در کشور ما مردم برای گرفتن شیر از سر و کول یکدیگر بالا می روند. واقعاً خنده دار نیست؟! من نمی گویم شیر آزاد که تا شش ماه قبل از باز شدن درب آن ماندگار است شیر عا لی و بی نقصی است اما یکبار مقداری از هر کدام را در لیوان بریزید و کنار هم بگذارید. شیر آزاد از رنگ و بو و طعم و غلظت گرفته تا هر چیز دیگری که فکرش را بکنید سرتر از شیر دولتی است. این را حتی از اختلاف فا حش قیمتشان هم می توان فهمید. امتحان کنید ضرری ندارد!

نویستنده : مهدی کافی سنگی

 

+ نوشته شده توسط حسین امیری و مهدی کافی سنگی در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 14:33 |

زندگي من به نظرم همانقدر غيرطبيعي،نامعلوم و باور نكردني مي آمد كه نقش روي قلمدانی كه با آن مشغول نوشتن هستم - گويا يك نفر نقاش مجنون و وسواسي روي جلد اين قلمدان را كشيده - اغلب به اين نقش كه نگاه مي‌كنم مثل اين‌است كه به نظرم آشنا می‌آيد. شايد براي همين نقش است... شايد همين نقش مرا وادار به نوشتن می‌كند.

 

مجموعه  «سايه روشن»:

س.گ.ل.ل

زنی که مردش را گم کرد

عروس پشت پرده

افرینگان

شب های ورامین

اخرین لبخند

پدران ادم


 




 

+ نوشته شده توسط حسین امیری و مهدی کافی سنگی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 15:13 |

(Daniel Karbassiyoon )

 

 

 

 

نام:دنیل

نام خانوادگی:  کرباسیون

شغل:فوتبالیست

تاریخ تولد:10 آگوست 1984

محل تولد:روانوک- ویرجینیا- ایالات متحده

ملیت:ایرانی-آمریکایی

پدر دنیل ایرانی و مادرش ایتالیایی است.او برای تیمهای انگلیسی آرسنال،ایپس ویچ تاون،برنلی بازی کرده است.او قبل از پیوستن به آرسنال انگلیس برای آماتورهای روانوک استار در پست فوروارد بازی  می کرد اما در سال 2004پس از امضای قرارداد با توپچی های لندن در پست دفاع قرار گرفت.در نوامبر 2004 به طور قرضی برای سه ماه به تیم ایپس ویچ تاون رفت و در شش بازی این تیم شرکت کرد.در تابستان 2005 آرسنال در حالیکه از کرباسیون فقط در سه بازی استفاده کرده بودند او را به عنوان بازیکن آزاد اعلام کرد و او خیلی زود به تیم برنلی پیوست اما به خاطر مصدومیت های پی در پی در پایان فصل در لیست فروش این تیم قرار گرفت و قرارداد او با موافقت دو طرف در آگوست 2006به پایان رسید.

دنیل در امتحان مشکل تیم آلمانی آزآلکمار به خاطر مصدومیت شدید زانو پذیرفته نشد و در فوریه 2007 در حالیکه فقط 22 سال سن داشت از فوتبال حرفه ای بازنشسته شد وبعد از آن  در 4 آپریل 2007 به عنوان یابنده استعداد در آمریکای شمالی در باشگاه آرسنال مشغول شد.

محمد دادکان رییس سابق فدراسیون ایران در آن زمان گفته بود که در حال مذاکره جدی با دنیل کرباسیون، اشکان دژآگه و نوید دیانی است تا آنها را برای بازی در تیم ملی ایران به خدمت بگیرد اما دنیل تمایلی به بازی برای تیم ملی ایران نشان نداد به دلیل اینکه در آمریکا متولد شده و علاقه داشت تا برای تیم ملی کشورش بازی کند.

+ نوشته شده توسط حسین امیری و مهدی کافی سنگی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 13:55 |


 


 

نيكول در بيستم ژوئن سال 1967 در هاوايي بدنيا آمد. او يك ستاره سينماست و داراي شهرت فراواني است. پدرش يك متخصص شيمي و مادرش استاد پرستاري بود نيكول از سن 4 سالگي در سيدني استراليا پرورش يافت و اين علت شهرت او به لهجه منحصر به فردش است.

دوران كودكي او به شدت با فعاليتهاي اجتماعي پدر و مادرش آميخته بود مادرش كه يك فيمينيست تند و تيز بود و حتي حاضر نبود براي او عروسك بخرد پدرش او را با خرك ورزشي تمرين مي داد. ورزش يك قسمت از زندگي او در خانه بود نيكول مجبور بود در پايان روز با والدينش درباره يك نشريه سياسي يا اتفاقات روز بحث و گفتگو كند.

نيكول به شدت از اين اوضاع احساس بدي داشت همينطور كه بزرگ مي شد اولين تجربه بازيگري او در سن 6 سالگي بوقوع پيوست زمانيكه او در يك نمايش مدرسه اي در كريسمس ظاهر شد در سنين نوجواني آموزش رقص، تئاتر و پانتوميم ديد بخصوص علاقه شديد به رقص باله داشت.

امروزه اندام متناسب او بخشي از زيبايي اوست. اما در كودكي بخاطر قد بلندش نسبت به همكلاسيهايش خيلي متناسب نبود و چهره رنگ پريده او در جواني امتيازي براي او محسوب نمي شد.

او معمولاً در تئاتر « فيليپ استريت » در سيدني شركت مي كرد. علاقه اش به باله و هنرهاي نمايشي براي نيكول كافي بود تا به هنرپيشگي علاقه مند شود. در سال 1983 نيكول اولين نقش خود را در فيلم استراليايي "Bush Christmas" بازي كرد. او يك اثر به ياد ماندني در پيشينه استراليايي خود آفريد به طوريكه هنوز هر دسامبر تلوزيون آن را پخش مي كند. در سال 1985 زمانيكه او فقط 17 سال داشت به عنوان هنرپيشه زن سال در استراليا برگزيده شد. زمانيكه در آمريكا در فيلم پر هيجان "Dead Calm" ظاهر شد خيلي زود به عنوان يك هنرپيشه شناخته شده در كل دنيا پذيرفته شده بود نيكول بزرگ شده بود و زيبايي خاص خودش را پيدا كرده بود همانطور كه امروزه مي شناسيمش فيلم بعدي نيكول "Days of Thunder" نام داشت كه در زندگي آينده او اثر گذار بود. در فيلم ماشين مسابقه او دل تام كروز را دزديد و بالاخره در سال 1990 نيكول و تام در كلرادو ازدواج كردند. در چند سال بعد از آن نيكول در تقلا براي براي اين بود كه خود را نه فقط به عنوان همسر تام كروز بلكه به عنوان يك هنرپيشه مطرح كند. نيكول در سال 1995 جايزه بهترين هنرپيشه زن Golden Globes را ازان خود كرد. در فيلم بعدي نيكول به عنوان زن بتمن در فيلم پرطرفدار آن زمان «بتمن براي هميشه» بازي كرد.



نيكول در فيلم "Eyes Wide Shut" با همسرش تام كروز روبرو شد كه به كارگرداني استنلي كوبريك ساخته شد. مقاله هاي متعددي در مورد اين فيلم نوشته شد و اين دو به عنوان يك زوج موفق در هاليوود سلطنت مي كرند. فيلم قابل توجه بعدي نيكول «مولن روج» بود و بخاطر صدمه ديدن زانويش در اين فيلم از فيلم "The Panic Room" كنار گذاشته شد. نيكول و تام سرپرستي دو كودك به نامهاي ايزابل جين و كونور آنتوني را به عهده گرفتند. تام و نيكول بعد از 10 سال زندگي مشترك در فوريه 2001 از يكديگر جدا شدند و سخنگوي نيكول اين را يك ماه بعد رسماً‌ اعلام كرد و طلاق در يكم آگوست 2001 رسماً انجام شد

نام اصلي: نيكول كيدمن

سال تولد: 20 ژوئن 1967

محل تولد: هاوايي، آمريكا

همسر سابق تام كروز

فارغ التحصيل تئاتر از ملبورن



برنده گلدن گلاب:

-
مولن روژ (2002)



نامزد گلدن گلاب:

-
ساعتها (2003)

-
بيلي بت گيت (1991)



برنده اسكار:

-
ساعتها (2003)



نامزد اسكار:

-
مولن روژ (2002)



 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حسین امیری و مهدی کافی سنگی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 12:25 |

فروغ ادبيات ايران

 

در دي ماه 1313 ه.ش در تهران کودکي چشم به هستي گشود که بعدها همگان را غرق در حيرت کرد . مردم آن روز با شاعره اي آشنا شدند که چندي بعد به اوج شهرت رسيد و آثارش هواخواهان بسيار يافت و در همان روزها بود که يکي از شاعران معروف او را در بي پروايي به حافظ تشبيه کرد و نوشت :"که اگر فروغ در قدرت بيان هم به پاي لسان الغيب برسد ، حافظ ديگري خواهيم داشت." فروغ قدرت مطالعه، تحقيق و استعداد هاي شعري خود را از پدرش گرفت و از مادر هم صفا و مهرباني و سادگي را. پدر شعر مي خواند و فروغ با علاقه گوش مي داد که با ابيات آشنا شود .استعداد فروغ در نوجواني به حدي بود که معلم انشايش باور نمي کرد که خودش انشاهايش را بنويسد . اولين شعر او با سبک نو شروع شد و او در شعرهايش بي آنکه شعار بدهد يا فلسفه ببافد با آرزوهاي مردم ساده همدلي مي کند . فروغ زبانش با زبان مردم عادي يکي بود. سرانجام در سال 1345 فروغ در تصادفي ناگهاني و غير منتظره جان باخت و زمين بار ديگر عزاپوش شد. خود فروغ مدتي قبل از مرگش در جايي نوشته بود " مي ترسم زودتر از آن چه فکر کنم بميرم و کارهايم ناتمام بماند و اين درد بزرگيست" .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حسین امیری و مهدی کافی سنگی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 12:24 |

پسر بي هنر

 

 

داشت عباس قلي خان  پسري              پسر بي ادب و بي هنري

اسم او بود علي مردان خان                كُلفَتِ خانه  ز دستش به اَمان

پشت كالسكه مردم مي جست              دل كالسكه نشين را ميخَست

هر سحر گه دم در بر لب جو             بود چون كرم به گل رفته فرو

بسكه بود ان پسر خيره و بد              همه از او بدشان مي امد

هر چه ميگفت لَلهِ لج ميكرد               دهنش را به لَلهِ كج مي كرد

هر كجا لانه گنچشكي بود                 بچه گنچشك درآوردي زود

هر چه ميدادند مي گفت كم است         مادرش مات كه اين چه شكمست !

نه پدر راضي از اونه پدر                نه  معلــــم  نه  لـَلـهِ  نه  نوكـر

اي پسر جان من اين قصه بخوان       تو مشو مثل علي مردان خان  
+ نوشته شده توسط حسین امیری و مهدی کافی سنگی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 12:19 |

+ نوشته شده توسط حسین امیری و مهدی کافی سنگی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 12:18 |
 

دعوت نامه پرشین گیگ

دعوت نامه پرشین گیگ

دعوت نامه پرشین گیگ

دعوت نامه پرشین گیگ

http://www.alidana.blogfa.com/

 

ببدو بدو که دیر بجنبی تموم میشه

+ نوشته شده توسط حسین امیری و مهدی کافی سنگی در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت 9:39 |

(Amir Shapourzadeh)

نام:امیر                                                                                                                         

نام خانوادگی: شاپورزاده

لقب:شاپی

تاریخ تولد:19 سپتامبر 1982

محل تولد:تهران-ایران

ملیت:ایرانی

 قد:178

شغل:فوتبالیست

پست:مهاجم

نام تیم فعلی:هانزا روستوک

شماره پیراهن:18

 

او فوتبال خود را از رده جوانان تیمهای گرن ویب و نیندورفر آلمان آغاز کرد و بعد از آن به تیم ایمزباتلر رفت.در سا ل 2002 تیم هامبورگر اس وی با او قرار داد بست اما او برای آنها فقط در رده غیرحرفه ای بازی کرد. سپس به آماتورهای هانزاروستوک پیوست وبعد از مدتی توانست خود را به تیم اصلی هانزاروستوک برساند.

اگرچه او در تابستان 2007 به همراه تیم ملی( ب) ایران به مقام قهرمانی غرب آسیا رسیده است اما همیشه آرزو داشته است برای تیم ملی ایران و یک باشگاه بزرگ ایرانی بازی کند. او اکنون مقیم آلمان است.

 

 

 

+ نوشته شده توسط حسین امیری و مهدی کافی سنگی در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 21:6 |
شوق درس خواندن 

حمد بر كردگار يكتا  باد                         كه مرا شوغ درس خواندن داد

آشنا كرد چشم من بر كتاب                     داده توفيق خيرم از هر باب

در سر من هواي درس نهاد                    در دل من محبت استاد

پدرم را عطا نمود حيات                      تا كند صرف كار من اوقات

مادرم را تناوري بخشيد                      مهر فرزند پروري بخشيد

هر دو مقدور خود به كار ارند              تا مرا درس خوان به بار آرند

عشق باشد به درس  و مشق مرا           نبود جز به اين دو عشق مرا

درس و مشقم چو ناتمام بود مرا            بازي از بهر من حرام بود

در سر كارهاي  بي مصرف               نكنم هيچ وقتِ خويش تلف

+ نوشته شده توسط حسین امیری و مهدی کافی سنگی در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 13:1 |

در راستاي جمع آوري اراذل و اوباش كشور

 

+ نوشته شده توسط حسین امیری و مهدی کافی سنگی در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 12:54 |

نقد اين هفته ما اختصاص به نحوه ی نگهداری اسکناس در ایران دارد. شیوه نگهداری و استفاده از اسکناس در کشور ما شیوه ی مناسبی نیست و اکثرا آنرا به درستی رعایت نمی کنند. ایران یکی از معدود کشورهایی است که عمر اسکناس در آن دو برابر و بلکه هم بیشتر پائین تر از سایر کشورهاست.من دقیقا به یاد دارم، زمانیکه اسکناس پنج هزار تومانی چاپ شد، کمتر از یک ماه بعد کهنه شده ی آنرا دیدم. برایم باور نکردنی است که چطور می توان اسکناسی به این جدیدی را تا این حد و اینقدر زود فرسوده نمود؟!

در چند سال گذشته اسکناس های درشت دیرتر کهنه می شدند که اکثرا اعتقاد داشتند که این مسئله به این دلیل است که اسکناس درشت کمتر در دست کودکان است و به همین علت به مرز از رده خارج شدن می رسد.اما حالا که پول در مملکت ما روز به روز بیشتر ارزش خود را از دست می دهد و ما اسکناسهای درشت را در دست کودکان می بینیم چه؟ آیا واقعا نیاز به فرهنگ سازی در این زمینه نیست؟ اگر واقعا قرار بر فرهنگ سازی برای نگهداری درست از اسکناس باشد این پدر و مارها هستند که باید از دوران طفولیت به فرزندان خود یاد دهند که چگونه از اسکناس که یکی از سرمایه های ملی است نگهداری کنند.پدر و مادرهایی که بعضی ها خود از کودکان نیز بدترند! مثلا وقتی که بعضی از مکانیکها با دست کثیف و روغنی اسکناس را از مشتری می گیرند و می شمارند و یا خانم ها یا آقایانی که لیست خریدشان را در قسمت سفید اسکناس یادداشت می کنند و یا جوانان مثلا عاشقی که با خط های خرچنگ قورباغه شعرها و مزخرفات مثلا عاشقانه را روی اسکناس خطاطی می نمایند چه باید کرد و چه باید گفت؟! چرا بعضی ها وقتی بسته های اسکناس را از بانک تحویل می گیرند و یا قصد تحویل آن به بانک را دارند روی خود اسکناس که روی بقیه قرار دارد مبلغ کل آن بسته را می نویسند؟ چرا بعضی وقتها اسکناس به طرز وحشتناکی گوشه ندارد؟ آیا آنرا گاز می زنند؟! بارها دیده شده که قسمتی از اسکناس سوخته! با عرض معذرت دیگر کم مانده بینی مان را هم با اسکناس بگیریم! نوشتن کلمات مزخرف روی اسکناس چه مفهومی دارد؟ مثلا یک بار روی یک اسکناس صد تومانی نوشته شده بود:شرکت آبگوشت سازی معمار و شرکاء!!

 ای کسانیکه این حرکات ناپسند را انجام می دهید، چه چیزی را می خواهید ثابت کنید؟ اگر هدفتان اثبات بی فرهنگی و عقب ماندگی در آن است که باید به شما تبریک بگویم زیرا شدیدا موفق بوده اید! به دفعات با چشم خود دیده ام که کودکی آنقدر اسکناس را تا نموده که به سایز دو سانتی متر در دو سانتی متر در آمده است! یا جوانانی که اسکناس را در جیب های تنگ شلوارهای تنگ ترشان می چپانند و در هنگام بیرون آوردن اسکناس با سهل انگاری آنرا پاره می کنند. آیا وقتی که با اسکناس هائی پاره مواجه می شویم نمی توانیم با کمی دقت و حوصله آنرا بچسبانیم تا از اینکه هست بدتر نشود. مثلا وقتی اسکناسی که به خاطر تا خوردن بیش از حد، یک سانتی متر پاره شده، توسط ما ترمیم شود طول آن پارگی اضافه نخواهد شد.درست است که جنس اسکناس در کشور ما در قیاس با کشورهای توسعه یافته در حد پائین تری قرار دارد اما آیا گاهی اوقات ما نیز در پائین تر آمدن آن مقصر نیستیم ؟ تا به حال به این فکر کرده اید که اگر یک توریست سفر کرده به کشور پولهایش را در ایران چنج نماید با دیدن اسکناس هائی که متاسفانه گاهی اوقات بانک به جای رده خارج کردن، آنها را لابه لای دیگر اسکناس ها به خود مردم پس می دهد چه در دلش به ما خواهد گفت؟ شما چطور از اسکناس ها نگهداری می کنید؟

 

نویسنده : مهدی کافی سنگی     

 

 

 

+ نوشته شده توسط حسین امیری و مهدی کافی سنگی در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 12:53 |

Robert Deniro     رابرت دنیرو 

 

رابرت دنیرو بازیگر ایتالیایی‌تبار آمریکایی در هفدهم اوت سال ۱۹۴۳ در نیویورک بدنیا آمد. بازیگری درونگراست و بازیهای تأثیرگذار او منبع الهام بسیاری از جوانان بوده است. خیلی زود با تیم مارتین اسکورسیزی و فرانسیس فورد کاپولا آشنا شد. این کارگردانان که همچون رابرت دنیرو اصل و ریشه‌ای ایتالیایی داشتند تصمیم بر ایجاد موجی از فیلمهای انتقادی از سیستم سرمایه داری و جو بی خیالی حاکم بر آمریکا گرفتند. علمدار این موج کاپولای کبیر بود. اما مارتین اسکورسیسی و رابرت دنیرو تیم هماهنگی از آب در آمدند.

مهمترین فیلمهای رابرت دنیرو را اسکورسیسی کارگردانی کرده است و بی تردید می‌‌توان بازی دنیرو در نقش تراویس بیکل را الگویی برای کل بازیگری وی در نظر گرفت. عنوان این فیلم راننده تاکسی بود و دنیرو در نقش یک سرباز از جنگ برگشته که بعلت اختلالات روانی قادر به خوابیدن نیست در مؤسسه تاکسیرانی مشغول بکار می‌شود و با بی تفاوتی حاضر به مسافرکشی شبانه در محله هارلم نیویورک می‌شود. تراویس (که نقش او را دنیرو بازی می‌کند) پ